بگیر آنقدر محکم در بغل دلبسته ی خود را
که در بر دارد انگاری هلویی هسته ی خود را

صلات ظهر هم باشد، شبم آغاز خواهد شد
به محض اینکه می بندی دو چشم خسته ی خود را

شدم چون آینه محو وجود بی مثال تو
بیا در من ببین شخصیت بر جسته ی خود را

تمام عمر مثل سایه دنبال خودم بودم
چطور از من جدا کردی من وابسته ی خود را؟

گره روی گره افتاده وا کن اخم هایت را
نکش در هم دو ابروی به هم پیوسته ی خود را

به دنیا ظلم کن اما نه با من که خودی هستم
که چاقو می برد هر چیزی الا دسته ی خود را

جواد منفرد


برچسب‌ها: اشعار, غزل, جواد منفرد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۳ساعت 12:1  توسط احسان نصری  | 

خنده ات ساخت و ساز، اخم تو ویرانی ها
گیسوانت گره ی کورِ پریشانی ها

اشک تو در صدد حمله ی قلبی به من است
یورش آورده به من لشکر اشکانی ها

نقش ابروی تو را جای مدل در سر داشت
طاق ها ساخت اگر دولت ساسانی ها

از لب سرخ تو حرفی نزدم می ترسم
زعفران باد کند دستِ خراسانی ها

چشم تو جنگل سبزی ست در آغوش خزر
آشنایند به این منظره گیلانی ها

درّی و در دل یک مشت پر از مروارید
نادری باز در انبوه فراوانی ها

جواد منفرد


برچسب‌ها: اشعار, غزل, جواد منفرد
+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر ۱۳۹۳ساعت 13:18  توسط احسان نصری  | 

کاسه صبرم که دارم بی جهت پر می شوم
یا همین امشب بیا یا از تو دلخور می شوم

گرچه نرمم سخت می گیرم اگر خردم کنی
نانم اما زیر دندان تو آجر می شوم

من یکی از آن همه تیر و تفنگ کردی ام
که هلاک یک نگاه دختر لر می شوم

مثل قلب زاگرس مهمان نواز و خاکی ام
چشم بر هم می زنی از ایلتان پر میشوم

به خسوف ایمانم افزون تر شده وقتی که شب
توی صحرا غرق ماه زیر چادر میشوم

قرص ماهم داغی تن بی وفا کرده مرا
جای تو هر شب دچار قرص تب بر می شوم

جان بخواهی باشد اما صبر را از من نخواه
یا همین امشب بیا یا از تو دلخور می شوم

جواد منفرد


برچسب‌ها: اشعار, غزل, جواد منفرد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 11:55  توسط احسان نصری  | 

تو رسیدی که یکی شاعری اش گل بکند
چشمه ای خشک از این معجزه قل قل بکند

فوران کردن من هیچ، دماوند هم آه
روبروی تو بعید است تحمل بکند

باش در هیات آیینه و بگذار جهان
روزی از دیدن تصویر خودش هل بکند

اخم هایت خفه ام می کند ای کاش یکی
گره ی بین دو ابروی تو را شل بکند

آبشاری ست نماد منِ افتاده که عشق
عظمت می دهدش هرچه تنزل بکند

خوبی اندازه ی انبوه بدی های زمان
که زمین در خودش احساس تعادل بکند

جواد منفرد


برچسب‌ها: اشعار, غزل, جواد منفرد
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 11:56  توسط احسان نصری  | 

یک پیرزن از دختری غمگین کشیدند
بر روی پیشانیش از بس چین کشیدند

 

سیلاب اشکی تلخ را بر روی گونه
با قصد حذف خنده ای شیرین کشیدند

بر روی دریا آب را بستند و از رود
یک خط فرضی بین کفر و دین کشیدند

بو برده از این فاجعه عالم که خنجر
روی اقاقی های عطرآگین کشیدند

ترس از شناسایی شان در آیه می رفت
خطی به روی واژه (ظالین) کشیدند

نقاشها این سوی بوم اسبی که زخمی ست
آن سوی بوم افتاده ای از زین کشیدند

ظلمت گرفت این دشت را، گویی از آنروز
خورشید را از آسمان پایین کشیدند

جواد منفرد


برچسب‌ها: اشعار, غزل, ایام محرم, جواد منفرد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ساعت 23:46  توسط احسان نصری  |