خوش خُلقی و خشم همزمان یعنی چه؟
بیـزاری و عشق  توأمان یعنی چه؟

با رفتن من اگر موافق هستی
پس این بنشین، نرو، بمان، یعنی چه؟

خلیل جوادی


برچسب‌ها: اشعار, رباعی, خلیل جوادی
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ساعت 21:45  توسط احسان نصری  | 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

فاضل نظری

برچسب‌ها: اشعار, غزل, فاضل نظری
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:28  توسط احسان نصری  | 

گر نیایی فقیر می میرم
مثل دنیا حقیر می میرم

چون کبوتر که در قفس حبس است
تک و تنها اسیر می میرم

ای شکوه ترنم باران
در فراقت کویر می میرم

توی شهر دلم زمین لرزه است
زیر آوار پیر می میرم

بی تو زجرآور است جان کندن!
وای بر من؛ چه دیر می میرم!

تو بیا، می خورم قسم به خدا
چون بگویی بمیر، می میرم

«مهدیا» ای تمام هستی من
گر نیایی فقیر می میرم

فاطمه معین زاده

برای سلامتی آقا امام مهدی یه صلوات بفرست

برچسب‌ها: اشعار, غزل, فاطمه معین زاده, جمعه های انتظار
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:14  توسط احسان نصری  | 

خدایم لابه‌لای توفان بود

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی كه بر كشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت كردی، به پیمان و پیامش نیز.

غرورت، غرقت كرد. دیدی كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندی كوه ها!

پسر نوح گفت: اما آن كه غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن كه بر كشتی سوار است. من خدایم را لابه‌لای توفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به كار می آید. در آن هول و هراسی كه تو گرفتار شدی، هر كفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود كه گردنت را شكست.

پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتی سوارند، امنند و خدایی كجدار و مریز دارند كه به بادی ممكن است از دستشان برود. من اما آن غریقم كه به چنان خدای مهیبی رسیدم كه با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می كنم. خدای من چنان خطیر است كه هیچ توفانی آن را از كفم نمی برد.

دختر هابیل گفت: باری، تو سركشی كردی و گناهكاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن كه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا كه مجال سركشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!

دختر هابیل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت:‌ شاید. شاید پرهیزكاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا كوتاه است و آدمی كوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نیست.

پسر نوح گفت:‌ به این درخت نگاه كن. به شاخه‌هایش. پیش از آنكه دست های درخت به نور برسند. پاهایش تاریكی را تجربه كرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریكی عبور كرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت...

من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه آسانی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!

پسر نوح این را گفت و رفت: دختر هابیل تا دور دست ها تماشایش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود می گوید: آیا همسری اش را سزاوار بودم؟!

 

عرفان نظرآهاری


برچسب‌ها: عرفان نظرآهاری, داستان های ساده اما قشنگ
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:59  توسط احسان نصری  | 

پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم ازمن پرسید
من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار ودرختان دیدم
بازهم خندیدم
گفت: دیروز خودم دیدم پسرهمسایه
پنج وارونه به مینو می داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعدها وقتی غم، سقف کوتاه دلت راخم کرد
بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد!

برچسب‌ها: اشعار
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 21:7  توسط احسان نصری  | 

در اين دنيای دَرَندَشت
هر چيزی به نحوی بالاخره زندگی می‌کند
باران که بيايد
بيد هم دشمنی‌های خود را با اَرّه
فراموش خواهد کرد..!

سید علی صالحی

برچسب‌ها: اشعار, شعر سپید, سید علی صالحی
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 19:39  توسط احسان نصری  | 

پل يک دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت کرده بود. شب عيد هنگامي که پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد که دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي کرد.

پل نزديک ماشين که رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟".

پل سرش را به علامت تائيد تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است"...

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است که برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين که ديناري بابت آن پرداخت کنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي کاش..."

البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزويي مي خواهد بکند. او مي خواست آرزو کند. که اي کاش او هم يک همچو برادري داشت.

اما آنچه که پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي کاش من هم يک همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با يک انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني که از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش کنم که بري به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهميد که پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد که توي چه ماشين بزرگ و شيکي به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي که دو تا پله داره، نگهداريد.".

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت که پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت.

او برادر کوچک فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره کرد :..

" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه که طبقه بالا برات تعريف کردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نکرده.

يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري که هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي که اشکهاي گوشه چشمش را پاک مي کرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.

برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.


برچسب‌ها: داستان های ساده اما قشنگ
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:38  توسط احسان نصری  | 

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
 من می توانم، می شود!
آرام تلقین می کنم
حالم، نه، اصلا خوب نیست...
تا بعد، بهتر می شود...
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
 بر نمی گردی همین!
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش، صد بار تضمین میکنم

آریا قادری


برچسب‌ها: اشعار, آریا قادری
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:59  توسط احسان نصری  | 

پسري در خانه خيلي شلوغ‌کاري کرده بود. همه‌ي اوضاع را به هم ريخته بود.وقتي پدر وارد شد، مادر شکايت او را به پدرش کرد.

پدر که خستگي و ناراحتي بيرون را هم داشت، شلاق را برداشت.

پسر ديد امروز اوضاع خيلي بي‌ريخت است، همه‌ي درها هم بسته است، وقتي پدر شلاق را بالا برد، پسر ديد کجا فرار کند؟ راه فراري ندارد!

خودش را به سينه‌ي پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.

شما هم هر وقت ديديد اوضاع بي‌ريخت است به سوي خدا فرار کنيد. «وَ فِرُّوا إلي الله مِن الله»(1)

هر کجا متوحش شديد راه فرار به سوي خداست.


برچسب‌ها: داستان های ساده اما قشنگ
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:15  توسط احسان نصری  | 

از ماموريت که برگشت، خوشحال بود. پرسيد: راستي فرمانده! گمراه کردن اينها چه فايده اي دارد؟
ابليس جواب داد: امام اينها که بيايد روزگار ما سياه خواهد شد، اينها که گناه مي کنند اماماشان ديرتر مي آيد...


برچسب‌ها: اشعار, جمعه های انتظار
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:6  توسط احسان نصری  | 

نه در ذهنم هستی
و نه حتی در دلم

ولی برای اطمینان
تمام منافذ را میبندم
همه ی دیوارها را عایق میکنم
درها را قفل می کنم
کلون پنجره ها را میندازم
و همه جا را مین گذاری می کنم

و به امید خواب
چشم بر هم می فشارم

بی فایده است

باز هم خواب را روی مین قربانی کردی
تا خیال خود را به من برسانی

احسان نصری

برچسب‌ها: اشعار, شعر سپید, احسان نصری
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:24  توسط احسان نصری  | 

بر گرفته از يك اتفاق واقعي

اين داستان به سال 1848 بر مي گردد، درست زماني كه ايرلند اعلام استقلال از انگلستان كرد و در طي آن 9 جوان شورشي ايرلندي دستگير و محكوم به مرگ شدند.

از آن جايي كه حكم مجازات آنان قبل از ملكه ويكتوريا صادر شده بود،او تحمل اعدام كردن آنان را نداشت و به همين خاطر دستور داد تا آنان را به زنداني در مستعمره انگلستان يعني استراليا منتقل كنند.

حدود 40 سال پس از آن، ملكه ويكتوريا از استراليا ديدن كرد و مورد استقبال نخست وزير آنجا يعني آقاي چارلز دافي(CharLs Gavan Duffy ) قرار گرفت. وقتي آقاي چارلز به اطلاع ملكه رساند كه او يكي از 9 نفر ايرلندي محكوم به مرگ بوده است، ملكه به راستي شوكه شد. ملكه از او پرسيد كه آيا از سرنوشت آن هشت زنداني ديگر خبري دارد يا نه؟

او به آگاهي ملكه رساند كه آنان همگي با يكديگر در تماس هستند ،

 توماس فرانسيس(Tomas Francis Meagher) به ايالات متحده مهاجرت كرد و خيلي زود به مقام فرماندهي مونتانا رسيد.

 ترنس مك مانس (Terrence Mc manus) و پاتريك دونا او (Patrik Don Ahue) هر دو ژنرال ارتش ايالات متحده شدند و بسيار عالي خدمت كردند.

ريچارد اوگورمان (Richard O Garman) به كانادا مهاجرت كرد و فرماندار كل نيوفوندلند شد.

ماريس لين(morris Lyene) و مايكل ايرلند (MichaeL IreLand) هر دو از اعضاي هيئت دولت استراليا شدند و جدا از هم به عنوان دادستان كل استراليا انجام وظيفه كردند.

دارسي مگي (Darcy Mcgee) نخست وزير كانادا شد. و در آخر جان ميچل (john Mitchell) نيز در مقام شهردار نيويورك خدمت كرد .

همه ما نه تنها با سر خوردگيها و نا كامي ها بلكه با موانع و سدهايي در جاده هاي مختلف موفقيت روبرو مي شويم.

اين داستان مصداق اين جمله است

َ«در معامله زندگي، گذشته شما هرگز برابر با آينده تان نيست»


برچسب‌ها: داستان های ساده اما قشنگ
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:47  توسط احسان نصری  | 

تخمی از لانه بیرون می افتد
و می شکند
زندگی
بچه گنجشکی را غافلگیر می کند!

جلیل صفربیگی

برچسب‌ها: اشعار, هایکو, جلیل صفربیگی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:53  توسط احسان نصری  | 

وقتی قفس با آسمان فرقی ندارد
امروز و فردا، بی گمان فرقی ندارد

وقتی غروری نيست تا آتش بگيرد
خاموش يا آتشفشان، فرقی ندارد

اين جا و آنجا هر کجا باشی همين است
هر جا که باشی، آسمان فرقی ندارد

وقتی که اين کشتی ندارد نا خدايی
بی بادبان، با بادبان فرقی ندارد

در ذهن مردم ياسمن بی شاخه زيباست
هيزم شکن يا باغبان فرقی ندارد

وقتی برای مرده بودن زنده هستيم
گهواره با تابوتمان فرقی ندارد!

طاهره رستمی

برچسب‌ها: اشعار, غزل, طاهره رستمی
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:46  توسط احسان نصری  | 

فردا اگر ز راه نمي آمد
من تا ابد کنار تو ميماندم
من تا ابد ترانه ی عشقم را
در آفتاب عشق تو ميخواندم

در پشت شيشه هاي اتاق تو
آن شب نگاه سرد سياهي داشت
دالان ديدگان تو در ظلمت
گوئي به عمق روح تو راهي داشت

لغزيده بود در مه آئينه
تصوير ما شکسته و بي آهنگ
موي تو رنگ ساقه ی گندم بود
موهاي من، خميده و قيري رنگ

رازي درون سينه ی من مي سوخت
مي خواستم که با تو سخن گويد
اما صدايم از گره کوته بود
در سايه، بوته هيچ نميرويد

زآنجا نگاه خسته ی من پر زد
آشفته گرد پيکر من چرخيد
در چارچوب قاب طلائي رنگ
چشم مسيح بر غم من خنديد

ديدم اتاق درهم و مغشوش است
در پاي من کتاب تو افتاده
سنجاق هاي گيسوي من آن جا
بر روي تختخواب تو افتاده

از خانه ی بلوري ماهي ها
ديگر صداي آب نميآيد
فکر چه بود گربه ی پير تو
کاو را بدبده خواب نميآمد

بار دگر نگاه پريشانم
برگشت لال و خسته به سوي تو
مي خواستم که با تو سخن گويد
اما خموش ماند به روي تو
 
آنگه ستارگان سپيد اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
ديدم که دست هاي تو چون ابري
آمد به سوي صورت حيرانم

ديدم که بال گرم نفس هايت
سائيده شد به گردن سرد من
گوئي نسيم گمشده اي پيچيد
در بوته هاي وحشي درد من

دستي درون سينه ی من مي ريخت
سرب سکوت و دانه ی خاموشي
من خسته زين کشاکش دردآلود
رفتم به سوي شهر فراموشي

بردم ز ياد اندوه فردا را
گفتم سفر فسانه ی تلخي بود
ناگه به روي زندگيم گسترد
آن لحظه ی طلائي عطرآلود

آن شب من از لبان تو نوشيدم
آوازهاي شاد طبيعت را
آن شب به کام عشق من افشاندي
ز آن بوسه قطره ی ابديت را

فروغ فرخزاد

برچسب‌ها: اشعار, فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:44  توسط احسان نصری  | 

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.

پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

 

 پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست....

 

عرفان نظرآهاري


برچسب‌ها: عرفان نظرآهاری, داستان های ساده اما قشنگ
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:5  توسط احسان نصری  | 

آخر هم نفهمیدم که من تو را گول زدم یا تو مرا

ولی این را خوب میدانم

که جفتمان فریب خوردیم

دلهامان کور بود و گوشهامان بینا

و فقط لبهای هم را میدیدیم

که دست دلهای کورمان را گرفته بودند و بدنبال خویش می کشیدند

بدنبال خود می کشیدند و به جاده های سرسبز خیال می بردند

و دلهایمان اصلا هوس اصای سفیدشان را نمی کردند

راستی عقل کجا سرگرم بود که دیگر سراغ بچه ی زبان نفهمش را نمی گرفت؟

حتما او هم پی خیال خود می دوید که دیگر

لبهایمان کوک نبودند و آن ساز همیشگی و گوشنواز را نزدند

و همین کافی بود

آری همین کافی بود که دلهایمان بدون اصا

به اعماق دره ی جدایی افتادند و شکستند

و شاید این بود دلیل جدایی ما

و دلهایمان هرگز یکدیگر را پیدا نکردند

 

احسان نصری

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:40  توسط احسان نصری  | 

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش " 

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند


برچسب‌ها: داستان های ساده اما قشنگ
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:21  توسط احسان نصری  | 

دعا کن هرگل پرپر نمیرد
کسی با چشم های تر نمیرد

دوباره جمعه ای رد شد دعا کن
دلم تا جمعه دیگر نمیرد

سید حبیب نظاری


برچسب‌ها: اشعار, دو بیتی, جمعه های انتظار, سید حبیب نظاری
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:3  توسط احسان نصری  | 

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار کمش حمله کند. مطمئن بود که پیروزمی شوند اما سربازانش تردید داشتند و دودل بودند. در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت: «سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد»

سرنوشت مشخص خواهد کرد...

سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد.

رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: «سرنوشت را نتوان تغییر داد(با یک سکه انتخاب کرد)»

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد: «کاملا حق با شماست»


برچسب‌ها: داستان های ساده اما قشنگ
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:15  توسط احسان نصری  |